نسترن رها

خرید بک لینک
هيچ كسي را ندارم ....راه ها را صواب مي بينم و تلخي بيهوده پيمودنش را نشانم مي دهي.

ديگر از حد گذشته است .... و همه چي توهم است .... شايد حتي ....

نسترن رها ...

ما را در سایت نسترن رها دنبال می‌کنید

برچسب: حسرت,حسرت خوردن,حسرت جام,حسرت محمد اصفهانی,حسرت به انگلیسی,حسرت خوردن به انگلیسی,حسرت قمیشی,حسرت دیدار,حسرت پرواز ابی,حسرت اصفهانی, نویسنده: بازدید: 93 تاريخ: سه شنبه 23 شهريور 1395 ساعت: 19:28

دست زن بالاي دست من كه ميله داخل بي آر تي را گرفته ام ، قرار دارد.... هر دو با دست چپ ميله را گرفته ايم .... نگاهم ناخودآگاه جاي ديگري را ندارد كه ببيند ....كله ام جا ندارد كه اينگونه مي شود ...و نگاهم فقط مي تواند ميله با محتويات روي اش را ببيند... - دست زن و دست من - .....با ديدن انگشت حلقه دست زن كه روي اش حلقه اي مدل دهه هفتادي نشسته است... - مملو از سنگ هاي اتمي!! - چشمانم را حركت مي دهم كمي پايين تر ...دست خودم بدون حلقه در انگشت حلقه دست چپ ... دستم را لحظه اي رها مي كنم ....نزديك است بيفتم ....محكم تر ميله را مي گيرم .... و با خود مي گويم :" بگذريم..." و يا مي گويم:" خيلي ساله دي نسترن رها ...

ما را در سایت نسترن رها دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 81 تاريخ: سه شنبه 23 شهريور 1395 ساعت: 19:28

شايد 15 سال پيش است ... ميان يك دسته از خانم ها نشسته ام ... هر كسي يك "شري" و "وري" مي گويد ... - از جمله خودم - ... يكي شان ميان همه آن شر و ورها يادش به توضيح المسائل و اينكه بايد چه كرد و اين حرفها مي افتد و مي گويد:" طبق توضيح المسائل ... كوچكترين ريزشي نياز به غسل واجب دارد." .... مي خندم ... مي گويم : اگر اينجوري باشه كه من بايد يه دوش پرتابل به خودم ببندم...همه مي خندند.واقعن هم همين گونه هستم... - هنوز دارم راجع به 15 سال پيش مي نويسم.- ... نميدانم چند ماه قبل از آن گفتمان بين يك دسته از خانم هاست يا چند ماه بعدش ....- توفيري هم ندارد- .... با حميرا كه آلمان است و پنج سالي از من نسترن رها ...

ما را در سایت نسترن رها دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 42 تاريخ: سه شنبه 23 شهريور 1395 ساعت: 19:28

همسرش نان مي خرد ... به چهره همسرش كه نگاه مي كنم ... مثل كسي مي ماند كه در يك تعصب كور دفن شده است!... نان را كه روي تخته نانوايي مي گذارد ....ناني خمير ورنيامده است....تو كه نان مي خري ... انقدر نان سنگكي روي تخته نانوايي مي اندازي .... شيك است! كه بيشتر در قطر و يكدستگي و خوشرنگي رنگهايي از شيري تا قهوه اي شيري .... شبيه زيرانداز پلاستيكي است!...مي گويد:" حرف نزن مي دانم اين دو سال چه كشيده اي ؟" ... و من تو را مي بينم ديگر نان دستت نيست ... حس مي كنم لابد تو چيزي گفته اي كه او از درد من مي داند.... مي خواهم به خودش چيزي بگويم ... هنوز حرفي نزده .... دوباره مي گويد :" مي دونم تو اين نسترن رها ...

ما را در سایت نسترن رها دنبال می‌کنید

برچسب: آن مان نواران دو دو اسکاچی,شعر آن مان نواران,آن مان نباران,دانلود آن مان نواران نامجو,شعر آن مان نوارا, نویسنده: بازدید: 252 تاريخ: سه شنبه 23 شهريور 1395 ساعت: 19:28

از سه - چهار سال پيش - تقريبن همان زماني كه از خانه ام در خيابان خرمشاهي انتهاي كوي مهران در آرياشهر كوچيدم به خانه اي كه هنوز هم با اينكه ديگر وجود ندارد مي گويم خانه حاج خانم اينا - شنيده بودم كه كلن مجتمعي كه خانه ام در آن بود را يك تهيه كننده خريده و دارند سريال پشت سريال ... و لابد فيلم پشت سر فيلم ديگر در آن مي سازند .... و همه اينها را شنيده بودم تا ديروز. مادر را آورده بوديم جلوي تلويزيون و فيلمي گذاشته بوديم نامش بود "قندان جهيزيه" .... يكي دو سكانس نگذشته.... خانه ام را ديدم. رفتم روي تراس پك به سيگار زدم .... تو كله ام همه سكانساي زندگي خودم تو اون خونه اومد نسترن رها ...

ما را در سایت نسترن رها دنبال می‌کنید

برچسب: روزگاری خانه هامان سرد بود,روزگاري خانه هامان سرد بود, نویسنده: بازدید: 62 تاريخ: سه شنبه 23 شهريور 1395 ساعت: 19:28

جوان بودم .... شايد بيست يا بيست و يك ساله ... صداي استاد در كلاس ابتدا گم شد و بعد تصويرش .... و سرودم ... ميانه هاي اش اينگونه بود شايد: نه عشق يارم ، نه دل چراغم ، نه خنده هستم ، نه گريه كامي، به آخر خط رسيده ام من!.... اين روزها پاي ام بدون هيچ دليلي دارد كبود مي شود ... مي دانم دليلش چيست ....اما به روي خود نمي آورم ...اين روزها بعد از سالها راستگويي و كاري كه ديگران خلاقانه مي ناميدند ... روزگاري دارم از ابتدا تا اكون شبيه آخرت يزيد ...همچنان به مادر مي رسم .... خواهرانم هر كدام از يكديگر براي ديدگاه پزشكي ديگر پيشي مي گيرند ... از خود بارها سوال كرده ام ... آيا اينگونه نسترن رها ...

ما را در سایت نسترن رها دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 76 تاريخ: سه شنبه 23 شهريور 1395 ساعت: 19:28

دلم رفتن می خواد نه از این کشور یا از جایی که کار می کنم و نه حتی از خونه مادر ...خسته تر از همه این حرفام.

اگه من خودم انتخاب کردم که بیام ...برام انتخاب کن که برگردم ... که همه توییم و هیچ.

نسترن رها ...

ما را در سایت نسترن رها دنبال می‌کنید

برچسب: دلم رفتن میخواهد,دلم رفتن میخواد, نویسنده: بازدید: 91 تاريخ: سه شنبه 23 شهريور 1395 ساعت: 19:28

می دانم با خودتان می گویید پس توکلت کو؟ .... نرجس برده بود مادر مهدی شد .... یوسف برده بود عزیز مصر شد .... و الخ....من برده تصورات خانواده ام هستم .. از 15 سالگی تا 26 سالگی با مریضی پدر دمخور شدم ... و لحظه لحظه اش را در نوجوانی به نظاره نشستم و زندگی ام شد صف های داروخانه .... صف های آزمایشگاه ... صف های ....من برده تصورات خانواده ام هستم .. وقتی خواهرم مریض شد ... و من بعد از سال ها پولی جمع کردم که بالاپوشی بخرم ...خریدم ...گفتم قشنگ است ... او هنوز این جمله را در ذهن دارد ...سال ها تنها زندگی کردم که نرنجانمش... نه مریض نیستم ...خانواده مرا مجبور می کند. دو سه سال پیش به خانه ب نسترن رها ...

ما را در سایت نسترن رها دنبال می‌کنید

برچسب: ایرانی,برده,داری در ایران,به انگلیسی,داری,داری زنان,داری در,داری مدرن,داری مردان, نویسنده: بازدید: 78 تاريخ: سه شنبه 23 شهريور 1395 ساعت: 19:28

صفحه بندی